ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است
*صاحب غزل، جناب صائب تبریزی است:
زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است
زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده است
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است
چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای
هر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است
ما در چه شماریم ؛ که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیده است
شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن
این قطره ی خون از سر تیغ که چکیده است
عمری است خبر از دل و دلدار ندارم
با شیشه پریزاد من از دست پریده است
صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود
هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است
می نویسم آب
خشکسالی می شود
می نویسم باران
نمک می بارد روی زخم دلم
کاسه کوزه ها
خیلی وقت است همگی
سر من شکسته اند
توتون خاطرات تو را می کشم هنوز
حالا که سور و سات زمان بی اثر شده
حالا که نیش عقربه ها سم روزها
چون " گشت های سبز خفن " دردسر شده!
غربت که فانتزی سفر های دور نیست
وقتی میانمان دو وجب راه شر شده
حق با تو بود ، اینکه بهانه ست سرنوشت
ما گند می زنیم به دنیا اگر شده
با این بهانه که زده زیر دلم خوشی!
با این بهانه که پری قصه خر شده!
پک می زنم به حجم دو پس مانده از ریه
" دم " " باز دم " دو عنصر عمری هدر شده
نامرد باش مثل همه مردهای شهر
بدجور این مرام تو زنگ خطر شده
بگذار باورم بشود بی تو کوچه ها
بر شاخ و برگ خاطره هایم تبر شده
بگذار در گلــــــــوم بماند گلایه ها
حالا که سال هاست فلک گنگ و کر شده!