html>
می دانی افسردگی یعنی چه؟ تا به حال کسوف دیده ای؟ خب این هم مثل آن است: ماه جلوی قلب می آید و قلب دیگر نوری از خودش نمی پراکند. روز روشن تبدیل به شب تاریک می شود. افسردگی هم ملایم است و هم ظلمانی. تا حدی از آن رهایی یافته ام، ظلمت رفته است و ملایمت مانده.
..........................................................................کریستین بوبن.......
بگو ای مردِ من ، ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ،ای سوخته ،ای بی رمق ،ای كوه ِ خسته
بگو ای با تو داغ ِ عاشقان دلشكسته
بگو با من ، بگو از درد و داغت
بذار مرهمت بذارم روی زخمات
بذار بارون اشك من بشوره
غبار خستگی رو از سر ا پات
بذار سر روی شو نه ام گریه سر كن
از اون شبْ گریه هایِ تلخ ِ هق هق
بذار باور كنم یه تكیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
رها از خستگی های همیشه ، باورم كن
بذار تا خالی سینه ام برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و دیرین
بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه ...دانلود
زورچپون :
كاش زودتر رسیدن ِ خبرهای ِ خوب دست من بود . كاری كه از دستم بر نمی آید دل ام ، تنها میتوانم پا به پای چشم انتظاری ات ، پناه ببرم به آن ترمه ی بته جقه دار و دانه های سرخ عقیق ....نجاة منك یا سید الكریم ...
خدایی هست همین نزدیكی .......
اینجا اینقدر تاریك و آرام است كه دستم به دست هیچ سایه ای نمیرسد حتی ...
هنوز سه ماگ نسكافه و چهار - پنج بغض نشكسته مانده تا صبح ! صفحه گوشی ام زل زده به آسمان سوخته چشمم و شهریار توی هدفنم میخواند _ من به خط و خبری از تو قناعت كردم ، قاصدك كاش نگویی كه خبر یادت نیست _ یادت نیست كه چشم به راهم و حواست هم نیست كه پیراهن صبرم از قد و قواره دلتنگی هایم كوچكتر شده ... اصلا این روزها هوایی كدام هوای ابری شدی كه این قدر حواست از سر بی تابی هایم می پرد؟
سوزنی دورهی محمدشاه را میخواستیم قاب بگیریم که نپوسد. گفتیم عجالتاً این بهار هم عصای دستمان باشد برای سفرهی هفتسین. بعدِ بهار اگر عمرمان به دنیا بود، میدهیم قابِ فرنگی بگیرند و شیشه بندازند و میخ کنند به دیوار، که شاهدِ اصالتِ خانواده باشد پیش مهمانِ غریبه. محض خاطرجمعی.
آینهی نقرهکوب و تنگِ بلور را گذاشتهایم. بهانضمام قرآنِ درباری و حافظِ اجدادی و سکّهی عباسی و سمنویِ یخی... خوشهی گندم و شاخهی سنبل و ماهی ِ گلی... سیبِ درشتِ سواکرده و سنجدِ بوداده... کلّهی سیر و سرکهی پیر و سماق نابِ تبریز و یکپیاله سبوس... نارنج و کاسهی آب... خُرفهی سبز تابدار. منّت تمام کردیم به سفرهداریِ بهار. بلکه قدم سر چشم بگذارد و بیاید و سر شود این زمستانِ بداَخم بیپیر.
نوروزتان مدام. الهی که روزگار نو، روزگار صحّتِ تن باشد و سلامتِ جان. سفرهها پربرکت، مملکت امن و امان، خانه و زندگی و صحن و سراتان آباد، هرچه مظلوم اسیر است آزاد، چشم بد از همه دور، رحمتِ اهل قبور، شبتان نورانی، خوشی خندهی نوروزیِتان طولانی، پدر و مادر و همشیره و اولاد و برادر سالم، عزّتِ مُلکِ سلیمانی ایران دائم، دلتان دور از غم

عزیز دلم
امروز انگار هزار روز از دیروزی که دیدمت میگذرد.انگار هزار روز میگذرد که چشمهایم به چشمهایت گره نخورده و من از عطر نفست نمرده ام . دلم برای روزهای بودنت تنگ شده ، برای روزهایی که بودی و من نبودم. روزهایی که می آمدم و نیست میشدم روی موج نگاهت...
دفترم را کناری می اندازم و باز هم می ایستم جلوی تابلوهایی که جا به جایشان کرده ام .با خودم فکر میکنم اگر همه زندگی من خوابی باشد که کسی بعد از یک روز کاری خسته کننده دارد می بیند چه ؟ بعد آدمی را تصور میکنم که کابوس دیده و از خواب پریده.
عزیز دلم
دفترم را از روی میز برمیدارم و توی مشتم فشار میدهم و می اندازمش توی سطل آشغالی که پشت در آشپزخانه است .در یخجال را که گوشه ی سمت راست آشپزخانه و کنار پنجره است باز میکنم و شیشه ی آب را از طبقه دوم بر می دارم .لیوان توی دست چپم است اما نصف شیشه را یک نفس سر می کشم.
مثل مرده دراز کشیده بودم روی تخت و به سقف خیره شده بودم.نه بغضی در کار بود نه غمی که مثل خوره روحم را بجود. کلافه بودم از همین چیزها. از همین که نمی دانستم چرا دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم.انگار ذهنم نمیخواست خودش را درگیر هیچ موضوعی کند. دلم میخواست بخوابم . یک خواب عمیق و آرام.بعد بیدار شوم و بدانم که باید چه کاری انجام بدهم. اینکه چیزی نمی گویم این روزها به خدا دلیل بی خیالی نیست ! حرفی نیست که تسکینی باشد برایت! ساکتم چون بیشتر از آنچه فکر میکنی می فهممت ...از این همه حرف، از این همه نگفته ترسیده بودم. میخواستم بدانم و ندانم . به پشت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شدم .
خوابم نبرد . از پله ها پایین آمدم.فنچانی چای ریختم و کنار شومینه تمام لجظه لحظه های دیروز را با خودم مرور کردم! از سلام اول و لبخندت به آن کفش های پاشنه بلند که قدم را به پناهگاه امن سینه ات رسانده بود تا چای خوردنمان! دولیوان چای داغ...لیوان دستت بود و زیر لب آهنگی را زمزمه میکردی که هر دومان را به خنده انداخته بود. نگاهت مثل همیشه موج میخورد توی اتاق و روی همه ی وسایل می نشست . به این فکرمیکردی که چطور میشود سر حرف را بازکنی و چیزی بگویی که من نتوانم حدس بزنم . نمی دانستی ک من حدس نمیزنم . من می بینیم ، آنچه را زبانت پنهان میکرد ، چشمانت می پاشید روی صورتم !چشمهایت برق میزند .چقدر چشمهای شگفت زده ات زیباست. دل دل میکنم برای جداشدن از پناهگاه دلشورهایم ! میدانم باید برویم ! ولی ندیدمت به دلْ سیری هنوز ...
عزیز دلم
امروز انگار هزار روز از دیروزی که دیدمت میگذرد. انگار هزار روز...
صدای آهنگ تمام اتاقم را پر کرده !

تو از کدام فصل رسیدی که این چنین
دنیا پر است از هیجانات ِ بودنت
چشمان تو همیشه مرا «کیش» می کنند
من مانده ام هنوز ولی «مات» بودنت...

تو آرام باش و دست هات را بکش به زندگی من..
تو آرام باش و بگذار پرده ها را باد تکان دهد و تمام آرامش زندگی گلووله شود تووی هوای من..
تو آرام باش و بگذار همین جا پشت پنجره صورتم را بچسبانم به خنکای پنجره و بگذارم موج خیال تو بیاید و مرا تا هر جای دنیا که میخواهد ببرد..
تو آرام باش و ببین که آرامشت با دنیای من چه میکند..
زورچپون:
"من با عشق مواجه شدم…همه ی نشونه ها درسته.."
*دوست جون