شپروتکا
دوشنبه 13 آبان 1387
گاهی

گاهی یادم میرود که بی تو هم زندگی کردن ممکن است

دوست جون


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
جمعه 3 آبان 1387
تو هستی که آرامش هست!
نامت با آرامش آغاز می شود.
بی چهارچوب، چون ترانه یِ رهاییِ آواز خوانانِ دوره گرد،
آمیخته با پژواکِ مبهمِ دریا.

با تو
لرزش های قلبم،
حرکتِ افسونگرانه یِ رقاصه هایِ بی قرار.
با تو
درخشش چشم هایم،
جام هایِ باستانیِ ساقیانِ شب زنده دار.
تنها با تو که زاییده یِ فصلِ یاس هایی .
زاییده یِ شبِ شب زنده داریِ صنوبرها...

نامت با آرامش آغاز می شود،
آمیخته با پژواکِ مبهمِ دریا...

سینه سرخی که در سپیدارِ قامتت لانه کرده،
مرا
می
خواند...

شهرِ بازوانت، موطن آزادی
آغوشت، امنیت ذرت زارانِ ظهرهایِ پنهانِ کودکی ست...

شکیبا شو برای خارهایم .
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
سه شنبه 16 مهر 1387
نه؟

ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است

*صاحب غزل، جناب صائب تبریزی است:

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است
زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده است
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است
چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای
هر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است
ما در چه شماریم ؛ که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیده است
شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن
این قطره ی خون از سر تیغ که چکیده است
عمری است خبر از دل و دلدار ندارم
با شیشه پریزاد من از دست پریده است
صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود
هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
جمعه 29 شهریور 1387
آن مسیحای شب تیره ی حاجات کجاست؟
خانه ی دوست کجا جای مناجات کجاست؟

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
پنجشنبه 28 شهریور 1387

حذف شد

زورچپون : دیگه عاشق شدن ٬ ناز کشیدن ٬ فایده نداره ! نداره ! نداره !


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
شنبه 9 شهریور 1387

می نویسم آب
خشکسالی می شود
می نویسم باران
نمک می بارد روی زخم دلم
کاسه کوزه ها
خیلی وقت است همگی
سر من شکسته اند


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
پنجشنبه 7 شهریور 1387

توتون خاطرات تو را می کشم هنوز

 

حالا که سور و سات زمان بی اثر شده

حالا که نیش عقربه ها سم روزها

چون  " گشت های سبز خفن " دردسر شده!

 

غربت که فانتزی سفر های دور نیست

وقتی میانمان دو وجب راه شر شده

 

حق با تو بود ، اینکه بهانه ست  سرنوشت

ما گند می زنیم به دنیا اگر شده

با این بهانه که زده زیر دلم خوشی!

با این بهانه که پری قصه خر شده!

 

پک می زنم به حجم دو پس مانده از ریه

" دم "  " باز دم "  دو عنصر عمری هدر شده

نامرد باش مثل همه مردهای شهر

بدجور این مرام تو زنگ خطر شده

 

بگذار باورم بشود بی تو کوچه ها

بر شاخ و برگ خاطره هایم تبر شده

بگذار در گلــــــــوم بماند گلایه ها

حالا که سال هاست فلک گنگ و کر شده!

 

 


ادامه‌‌ی مطلب

+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
پنجشنبه 31 مرداد 1387
همچنان آدم و حوا
آدم نشسته بود توی ایون خونش توی بهشت. خدا هنوز حوا را نیافریده بود. آدم داشت پنهونی از خدا سیگار می كشید كه چشمش خورد به درخت سیب. پیش خودش گفت : من كه گول نمی خورم. حتماً بعد از یه مدت خدا یه موجودی می آفرینه، بعدش اون دوستم می شه، بعدش شیطون اون رو گول می زنه، بعدش ما سیب رو می خوریم، بعدش خدا مارو از بهشت بیرون می كنه، بعدش ما می ریم زمین و بچه دار می شیم، بعدش می زنه و یكی از بچه هامون اون یكی رو می كشه، بعدش ... آدم همینجوری داره خیالبافی می كنه، سیگارش تموم نشده و سیب رو هم هنوز نخورده

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مرد خواب زده
<