html> دست نوشته های مرد خوابزده
شپروتکا
یکشنبه 31 خرداد 1388
افسردگی

 

می دانی افسردگی یعنی چه؟ تا به حال کسوف دیده ای؟ خب این هم مثل آن است: ماه جلوی قلب می آید و قلب دیگر نوری از خودش نمی پراکند. روز روشن تبدیل به شب تاریک می شود. افسردگی هم ملایم است و هم ظلمانی. تا حدی از آن رهایی یافته ام، ظلمت رفته است و ملایمت مانده.

..........................................................................کریستین بوبن.......


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
سه شنبه 5 خرداد 1388
من درد از درد و داغ از داغ و سوز و از سوز دارم ...

بگو ای مردِ من ،‌ ای از تبار هر چه عاشق

بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق

بگو ،‌ای سوخته ،‌ای بی رمق ،‌ای كوه ِ خسته

بگو ای با تو داغ ِ عاشقان دلشكسته

بگو با من ، بگو از درد و داغت

بذار مرهمت بذارم روی زخمات

بذار بارون اشك من بشوره

غبار خستگی رو از سر ا پات

بذار سر روی شو نه ام گریه سر كن

از اون شبْ گریه هایِ تلخ ِ هق هق

بذار باور كنم یه تكیه گاهم

 برای غربت یه مرد عاشق

رها از خستگی های همیشه ، باورم كن

بذار تا خالی سینه ام برات آغوش باشه

برهنه از لباس غصه های دور و دیرین

بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه ...دانلود

زورچپون :

كاش زودتر رسیدن ِ خبرهای ِ‌ خوب دست من بود . كاری كه از دستم بر نمی آید دل ام ،‌ تنها میتوانم پا به پای چشم انتظاری ات ‌، پناه ببرم به آن ترمه ی بته جقه دار و دانه های سرخ عقیق ....نجاة منك یا سید الكریم ...

خدایی هست همین نزدیكی .......

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
یکشنبه 20 اردیبهشت 1388
سایه ها

اینجا اینقدر تاریك و آرام است كه دستم به دست هیچ سایه ای نمیرسد حتی ...

هنوز سه ماگ نسكافه و چهار - پنج بغض نشكسته مانده تا صبح ! صفحه گوشی ام زل زده به آسمان سوخته چشمم و شهریار توی هدفنم میخواند _ من به خط و خبری از تو قناعت كردم ،‌ قاصدك كاش نگویی كه خبر یادت نیست _ یادت نیست كه چشم به راهم و حواست هم نیست كه پیراهن صبرم از قد و قواره دلتنگی هایم كوچكتر شده ... اصلا این روزها هوایی كدام هوای ابری شدی كه این قدر حواست از سر بی تابی هایم می پرد؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
جمعه 14 فروردین 1388
امان از غروب جمعه
لحظه های خاموشی بی صدای من همین لحظه های اشک ریزان پشت فرمان است..باید اینکاره باشی تا بدانی آرام و بی صدا اشک ریختن پشت فرمان یعنی چی..باید بغض چند وقت مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی حرف خورده ی بی جواب مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی خاطره ی نیمه سوخته داشته باشی..
بایدکلی دلتنگی خفه ات کرده باشد..باید کلی زخم زبان و طعنه کنایه توو دلت مانده باشد..باید کلی شکستن تووی دلت مانده باشد تا بفهمی تووی نیمه تاریک ها ی دم غروب که میرسد به ساربان نامجو اشک هات بریزند همینجور بی هوا یعنی چه..باید دلگیر باشی..دلتنگ باشی..باید جمعه باشد..
غروب باشد و لیلای من کجا میبری تووی گوشت بپیچد تا بدانی اشک ریختن پشت فرمان یعنی چه

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
یکشنبه 9 فروردین 1388
بهار است دیگر

سوزنی دوره‌ی محمدشاه را می‌خواستیم قاب بگیریم که نپوسد. گفتیم عجالتاً این بهار هم عصای دست‌مان باشد برای سفره‌ی هفت‌سین. بعدِ بهار اگر عمرمان به دنیا بود، می‌دهیم قابِ فرنگی بگیرند و شیشه بندازند و میخ کنند به دیوار، که شاهدِ اصالتِ خانواده باشد پیش مهمانِ غریبه. محض خاطرجمعی.
آینه‌ی نقره‌کوب و تنگِ بلور را گذاشته‌ایم. به‌انضمام قرآنِ درباری و حافظِ اجدادی و سکّه‌ی عباسی و سمنویِ یخی... خوشه‌ی گندم و شاخه‌ی سنبل و ماهی ِ گلی... سیبِ درشتِ سواکرده‌‌ و سنجدِ بوداده... کلّه‌ی سیر و سرکه‌ی پیر و سماق نابِ تبریز و یک‌پیاله سبوس... نارنج و کاسه‌ی آب... خُرفه‌ی سبز تاب‌دار. منّت تمام کردیم به سفره‌داریِ بهار. بلکه قدم سر چشم بگذارد و بیاید و سر شود این زمستانِ بداَخم بی‌پیر.
نوروزتان مدام. الهی که روزگار نو، روزگار صحّتِ تن باشد و سلامتِ جان. سفره‌ها پربرکت، مملکت امن و امان، خانه‌ و زندگی و صحن و سراتان آباد، هرچه مظلوم اسیر است آزاد، چشم بد از همه دور، رحمتِ اهل قبور، شب‌تان نورانی، خوشی خنده‌ی نوروزیِ‌تان طولانی، پدر و مادر و همشیره و اولاد و برادر سالم، عزّتِ مُلکِ سلیمانی ایران دائم، دل‌تان دور از غم


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
یکشنبه 20 بهمن 1387
miracle
 
خواب دیده بودم یا فکر میکردم که خواب دیدم. انگار ناگهان از خوابی ابدی بیدار شدم.نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار روبه رو.به این فکر کردم که تابلوی روی  دیوار کمی کج است و اینکه باید جای سه تابلویی که به صورت اریب روی دیوار است را عوض کنم. بلند شدم و رفتم روبه  روی تابلوها ایستادم.تابلوی بزرگتر را که کج بود صاف کردم و به سه تابلویی که به صورت اریب روی دیوار بودند نگاه کردم.خیره شده بودم به تابلوها، انگار دارم به گذشته و آینده اش با هم نگاه میکنم .

عزیز دلم

 امروز انگار هزار روز از دیروزی که دیدمت میگذرد.انگار هزار روز میگذرد که چشمهایم به چشمهایت گره نخورده و من از عطر نفست نمرده ام . دلم برای روزهای بودنت تنگ شده ، برای روزهایی که بودی و من نبودم. روزهایی که می آمدم  و نیست میشدم روی موج نگاهت...

دفترم را کناری می اندازم و باز هم می ایستم جلوی تابلوهایی که جا به جایشان کرده ام .با خودم فکر میکنم اگر همه زندگی من خوابی باشد که کسی بعد از یک روز کاری خسته کننده دارد می بیند چه ؟ بعد آدمی را تصور میکنم که کابوس دیده و از خواب پریده.

عزیز دلم 

دفترم را از روی میز برمیدارم و توی مشتم فشار میدهم و می اندازمش توی سطل آشغالی که پشت در آشپزخانه است .در یخجال را که گوشه ی سمت راست آشپزخانه و کنار پنجره است باز میکنم و شیشه ی آب را از طبقه دوم بر می دارم .لیوان توی دست چپم است  اما نصف شیشه را یک نفس سر می کشم.

 

مثل مرده دراز کشیده بودم روی تخت و به سقف خیره شده بودم.نه بغضی در کار بود نه غمی که مثل خوره روحم را بجود. کلافه بودم از همین چیزها. از همین که نمی دانستم چرا دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم.انگار ذهنم نمیخواست خودش را درگیر هیچ موضوعی کند. دلم میخواست بخوابم . یک خواب عمیق و آرام.بعد بیدار شوم و بدانم که باید چه کاری انجام بدهم. اینکه چیزی نمی گویم این روزها به خدا دلیل بی خیالی نیست ! حرفی نیست که تسکینی باشد برایت! ساکتم چون بیشتر از آنچه فکر میکنی می فهممت ...از این همه حرف، از این همه نگفته ترسیده بودم. میخواستم بدانم و ندانم . به پشت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شدم .

خوابم نبرد . از پله ها پایین آمدم.فنچانی چای ریختم و کنار شومینه تمام لجظه لحظه های دیروز را با خودم مرور کردم! از سلام اول و لبخندت به آن کفش های پاشنه بلند که قدم را به پناهگاه امن سینه ات رسانده بود تا چای خوردنمان! دولیوان چای داغ...لیوان دستت بود  و زیر لب آهنگی را زمزمه میکردی که هر دومان را به خنده انداخته بود. نگاهت مثل همیشه موج میخورد توی اتاق و روی همه ی وسایل می نشست . به این فکرمیکردی که چطور میشود سر حرف را بازکنی و چیزی بگویی که من نتوانم حدس بزنم . نمی دانستی ک من حدس نمیزنم . من می بینیم ، آنچه را زبانت پنهان میکرد ، چشمانت می پاشید روی صورتم !چشمهایت برق میزند .چقدر چشمهای شگفت زده ات زیباست. دل دل میکنم برای جداشدن از پناهگاه دلشورهایم ! میدانم باید برویم ! ولی ندیدمت به دلْ سیری هنوز ...

عزیز دلم

امروز انگار هزار روز از دیروزی که دیدمت میگذرد. انگار هزار روز...  

صدای آهنگ تمام اتاقم را پر کرده !

WAITING FOR THE MIRACLE
 
WAITING FOR THE MIRACLE
منتظر معجزه ام ! معجزه !‌
فقط نگو كه فصل معجزه گذشته ....
 
WAITING FOR THE MIRACLE
Baby, I've been waiting
I've been waiting night and day
I didn't see the time
I waited half my life away
There were lots of invitations
and I know you sent me some
but I was waiting
for the miracle, for the miracle to come
I know you really loved me
but, you see, my hands were tied
I know it must have hurt you
it must have hurt your pride
to have to stand beneath my window
with your bugle and your drum
and me I'm up there waiting
for the miracle, for the miracle to come
Ah I don't believe you'd like it
You wouldn't like it here
There ain't no entertainment
and the judgments are severe
The Maestro says it's Mozart
But it sounds like bubble gum
when you're waiting
for the miracle, for the miracle to come
Waiting for the miracle
There's nothing left to do
I haven't been this happy
since the end of World War II
Nothing left to do
when you know that you've been taken
Nothing left to do
when you're begging for a crumb
Nothing left to do
when you've got to go on waiting
waiting for the miracle to come
I dreamed about you, baby
It was just the other night
Most of you was naked
Ah but some of you was light
The sands of time were falling
from your fingers and your thumb
and you were waiting
for the miracle, for the miracle to come
Ah baby, let's get married
We’ve been alone too long
Let's be alone together
Let's see if we're that strong
Yeah let's do something crazy
Something absolutely wrong
while we're waiting
for the miracle, for the miracle to come
Nothing left to do…
When you've fallen on the highway
and you're lying in the rain
and they ask you how you're doing
of course you'll say you can't complain
If you're squeezed for information
that's when you've got to play it dumb:
You just say you're out there waiting
for the miracle, for the miracle to come
Leonard Cohen
 
 

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
شنبه 21 دی 1387
تولدت مبارک

با تو تمام فصل ها اردیبهشت است

تو از کدام فصل رسیدی که این چنین

دنیا پر است از هیجانات ِ بودنت

چشمان تو همیشه مرا «کیش» می کنند

من مانده ام هنوز ولی «مات» بودنت...

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
چهارشنبه 20 آذر 1387
آرامشم را از تو دارم ...

تو آرام باش و دست هات را بکش به زندگی من..
تو آرام باش و بگذار پرده ها را باد تکان دهد و تمام آرامش زندگی گلووله شود تووی هوای من..
تو آرام باش و بگذار همین جا پشت پنجره صورتم را بچسبانم به خنکای پنجره و بگذارم موج خیال تو بیاید و مرا تا هر جای دنیا که میخواهد ببرد..
تو آرام باش و ببین که آرامشت با دنیای من چه میکند..

زورچپون:

"من با عشق مواجه شدم…همه ی نشونه ها درسته.."

*دوست جون



ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده